آن قدر دل اتم پربود
که با شکافتنش دنیایی لرزید
دل من نیز پر بود وقتی شکست
ولی سکوتی کرد...
که به دنیا می ارزید!
که هیچ گاه صبح نشدند
تک شمع نیمه خاموش قلبم را
نذر چشم های بارانی ات کردم!
می توانی بنویسی
سلام...
مرا ببخش!
نشانی جزیره ی سرگردان شما را
در آبهای شور این اواخر
از دست داده ام
وادامه دهی که: به هر حال
میان هر بطری به گل نشسته
نشان گنجی نیست
اصلا فراموش کن عزیزترینم
که روی مدار چند دقیقه مانده به امید
حجمی شناور است...
تو چگونه می توانی تاب بیاوری و استوار باشی...
دستم را بگیر...
من نیازمند پشتوانه ای به ایستادگی تو هستم.
با من بمان...
دلم می خواهد چشمهایم را ببندم.
شاید با گشودن دوباره ی آن
زندگی چهره ی دیگری از خود نشان دهد:
چهره ای که در رویای خود می پرورانم.
که چه اندازه است
ارتفاع عشق تو از دستان
من؟
و چه بی فاصله است
رویش بی امان رویایمان
تا عمق حقیقت!!!
و روز شب را پی در پی
احاطه
می کند.
آیا می شود
یکی
به خاطر عشق بر دیگری احاطه شود؟
در مرز تیره ی روشن شرمی زنانه
تا باز شناسی ام
هر چند
در من تمام توست
در تو
تمام
آنچه دوست می دارم
فغانا حســـــرتا کز جور صیــــاد
مــــرا پـــرواز مرغان رفـت از یـــاد
خوشـــا آن روزگار شـــادمــانی
چه شد آن روزهـا ای داد و بیداد....


